شمع ها را روشن کردم
اتاق از نور قدری جان گرفت
دفتر و قلم آوردم؛
دلم هوای عجیبی داشت !
از حرفهای نگفته می ترسیدم..!
قلم را گرفتم سر خط
جز عقربه ها همه منتظر بودند چیزی بگویم
کمی با سکوت فکر کردم
قشنگترین نام دنیا آمد در نظرم
سریع چشم هایم را بستم
و با لبخند نوشتم
««««« مهدی»»»»»
سکوت مطلقی پیچید
ساعت هم به جمع مسکوتان ملحق شد!!
راضی به 3 شمع نشدم
همه را خاموش کردم
فقط یکی برای نوشتن از تو کافی بود..!
آماده نبودم اما...
خودکار سر خط بی اجازه نوشت
دلتنگ
گفتم نه! جالب نبود! خط بزن
بنویس
انتظار
خودکار نوشت
دلتنگ
از دل ندا آمد
خط نزن! برو سر خط!
گفتم تو هم می گویی دلت..؟
رفتم سر خط،
با سرخ نوشتم
دلتنگ
صدای گریه ای پیچید...
قلبِ سکوتم شکست!
فریاد زدم ساکـــــــــت!
قطره اشکی روی دلتـ... سوم افتاد،
قلب تیر خورده ای آمد به یادم.....
گفتم با غم بنویس
آقا نمی آیی؟
.
حتی برای انتقام؟؟؟؟؟
با درد نوشت
دلتنگ
دستانم یخ زدند از این همه جرات!
سرخط رفتم
بنویس خوش خط
آقا فردا چهلمین عهد است
نتوانست و باز نوشت
دلتنگ
آهی برآمد،
شمع خاموش شد!
با لرزشی در صدایم گفتم
تا نو ر بیاید چیزی ننویس!
اما بی درنگ با بغضی نوشت
دلتنگ
ظلمتی غریبانه در اتاق حاکم شد..
با خودم گفتم نور لازم نیست،
سر سختر و دلتـ...تر
بنویس
آقا بی تو سخت است نفس کشیدن!
با عشق نورانی نوشت
دلتنگ
صبرم لبریز شد
گفتم
تو می خواهی تا به ظهور بنویسی دلت...؟
روی کاغذ سر خط جواب داد:
دلتنگ
گفتم گمان نکنم جوهرت یار ی کند!!!
حالت خوب نیست؟؟
با این دل چه می کنی؟؟؟
من پیش تو درد آورده ام....!
انقدر مرا نشکن،
بنویس
آقا دعایمان کن..
با اشک نوشت
دلتنگ
داد زدم
ای بی انصاف...................!
می ترسم به ظهور نرسم،
بنویس
آقا می خواهم ببینم روی زیبای تو را
خودکار پر رنگتر نوشت
دلتنگ
قلبم از سکوت بسیار به خود پیچید
گفت تو نگو
بگذار من بگویم!
بنویس
آقا قلبی شکسته دارم از دوریت!
جدا جدا نوشت
دل ت ن گ
بغضم ترکید
اشکها امان نمی دادند
از سکوت اتاق خبری نبود!
همه یک صدا با گریه می گفتند دلت...!
گفتم
خودکار بی تاب و دلتنگم
می دانی فردا جمعه است؟
بگذار با آخرین جوهرت
فقط همین را بنویسم :
آقا
بیزارم از جمعه های بی مهدی............................
چشم در چشمم ایستاد
و دوازدهمین بار نوشت
دلتنگ